عقل يا احساس حق با چيست ؟
پيش از رفتن اي خوب كاش مي شد اين حقيقت را بداني يا بدانم .
سلام دوستهاي مهربونم
اين آخرين پست بود
از اينكه اين مدت همراه من بودين فقط مي تونم بگم از همتون ممنونم
بهتون سر ميزن

خدا نگهدار
ي مسافر
ي غريبه
ي شبم بي پنجره
ميروم با كوله بار سر گذشت و خاطره
خسته ام از خستگي ها
خسته از اين لحظه
مي شمارم لحظه ها رو بر نمي آرم صدا
من پر اميد اما دلم در التهاب
ميرم كه تا در غربتم نوري بباره
اي زندگي بيزارم از بيهوده بودن
ميرم كه تا پيدا كنم فرداي روشن

عاشقان را خوشدلي تقدير نيست
با چنين تقدير بد تدبير نيست
يارب در اين سيلاب غم غرقم كن
يا از مَحبت رحمتي بر چشم اشك
آلوده ام كن .

گريه در اتاقش نشسته بود
يكي سنگي زد به شيشه
گريه آمد پشت پنجره
خنده با چمدانش
آن پايين ايستاده بود
گريه با خوشحالي
از پله ها سرازير شد
در خانه را باز كرد و خنديد
خنده چمدانش را گذاشت زمين
خودش را انداخت بغل گريه و زار زار گریست .

بــهـار و زمــسـتـان
روز و شـب
دوسـتــان و دشـمـنـانـم
هـمـه مـی آیـنــد و مـی رونــد
تــنـها و تنها مــرگ است
کــه مـی آیــد و
مــی مــانــــد ...

مرا بي آنكه خود خواهم اسير زندگي كردي
تو مسئولي خداوندا به اين آغاز و پايانم
من آن بازيجه اي هستم كه ميرقصم به هر سازت
نه در مسجد نه ميخانه
نه در ديري نه در كعبه
من آن بيدم كه ميلرزم دگر بر مرگ ايمانم
خداي نا خدا
هرچه هستي غافلي يا رب كه من كشتيه بشكسته اي در كام طوفانم
...
تويي قادر , تويي مطلق
نسوزان خشك و تر با هم

بزرگترين تصميم زندگي انتخاب ميان ,
حمايت از خويش و سرزنشِ خويشتن است .

در قـــلب مـــا انـسانها
جـــایی بـــرای سکوت عــاشـقـانه نـیـست
جـــایی بـــرای بـغـض هـای شـبـانـه نـیـست
جـــایی بـرای درد ... ,
در قـــلب مـــا انـسانها
مـدتی بـرای ایـسـتـادن
و بـه دوسـتـی فـکـر کـردن نـیـسـت ... .

يــك خــزان خــوش رنـــگ
پــايــان راه يــك سفر
تــولــدي ديــگر
كــولـــه بـــاري از بـــديــها و خــوبــيـــها بــر دوش
بـــه ســوي مــعـــشــوق
آن طــرف هــمــه مــي گــريــنــد به حــال ايــن مــســافــر در راه
و مـــن تـــنــها در اعــمــاق خـــاك
ولــي بــايـــد رفـــت
معلم مان می گفت:
زیر کلماتی که نمی فهمید خط بکشید
بعد از این همه سال
این همه راه
این همه زندگی
و این همه کتاب
زیر تمام کلمات را خط می کشم
آقا معلم اجازه؟ ... .

فقط یک چیز می دانم ، و آن اینکه چیزی نمی دانم

اگه شكستن قلب و غرور صدا داشت
عاشقان سكوت شب رو ويران مي كردند
يک روز
يک زمـــــان
يک مــکــان
بـــــا مـــــرگ ,مــــيــــعــــاد خــــواهــــم داشــــت
کــــاش آن روز
آن زمـــــان
آن مــــــکان
اکـــنــــون و ايـــنـــجـــا بـــــــــاشــــــــد
اي کــــــــــــــــاش ...!!!

زندگی دو نیمه است : نیمه اول در انتظار نیمه دوم ، نیمه دوم در حسرت نیمه اول

عـشــق عـشــق مــي آفـــريــنــد.
عـــشـــق زنـــدگــــي مــي بـــخــشـد.
زنـــدگـــي رنـــج بـــه هـــمــراه دارد.
رنــــج دلـــشــــوره مـــي آفـــريـــنـــد.
دلــشوره جـــرات مـــي بـــخــــشد.
جـــرات اعــــتـــمـاد بــــه هـــمــراه دارد.
اعــتــمـــاد امــيـــد مــي آفــريـــنـد.
امــيــد زنــدگـي مـي بــخـــشــد.
عــشـق عـشـق مــــي آفـــريـــنــد.
و از عــشـق مــــردن ســـفريــــســت
بــــــــه ســــــــوي خــــــــــــدا

به راستي چقدر سخت است خندان نگه داشتن لبها
در زمان گريستن قلبها و تظاهر به
خوشحالي در اوج غمگيني
و چه دشوار و طاقت فرساست
گذراندن روزهاي تنهايي
در حالي كه تظاهر مي كني هيچ چيز
برايت اهميت ندارد
اما چه شيرين است در خاموشي و خـــلــوت
به حال خود گريستن .

هیچكس لياقت اشكهاي تو را ندارد و
كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود .

در دو روز عمرِ كوته سخت جاني كردم
با همه نامهربانان مهرباني كردم
همدلي, هم آشياني , هم زباني كردم
بعد از اين بر چرخِ بازيگر اميدم نيست نيست
آن سرانجامي كه بخشايد نويدم نيست نيست
هديه از ايام جز موي سپيدم نيست نيست
من نه هرگز شكوه اي از روزگاران كردم
نه شكايت از دو رنگيهاي ياران كردم
گرچه شكوه بر زبانم مي فشارد استخوانم
من كه با اين برگ ريزان روز و شب سر كرده ام
صد گل اميد را در سينه پرپر كرده ام
دست تقدير اين زمانه
كرده ام هم رنگ خزانم
پشته سر پلها شكستهِ پيش رو نقش سرابي
هوشيار افتاده مستي در خراباتِ خرابي
مهرباني كيميا شد
مردمي ديريست مرده
سرفرازي را چه داند سر به زيري سر سپرده
ميروم دل مردگي ها رو زِ سر بيرون كنم
گر فلك با من نسازد چرخ را وارون كنم
بر كلامِ ناهماهنگِ جدايي خط كشم
در سرود آفرينش نغمه اي موزون كنم
در دو روز عمر خود بسيار دل سوزانيده ام
بس ملامتها كه از اين نامردمان بشنيدام
سر دهد در گوش جانم
موي هم رنگ شبانم
من كه عمر رفته بر خاكستر غم چيده ام
زين سبب گردي ز خاكستر به خود پاشيدام
گر بمانم يا نمانم بنده ي پير زمانم

بــــدامــون مــارِِِِِ جـهـــنـــم
خـــوبـــا طـــاووسِ بــهــشــتــن
آدمـــا ايـــن جــوريــيـــن زيــــبــا و زشـتـــن
بــعـــضـــــي هــــا غـمـگـيـن و شــاد
بـــازيـــچــه ي بـــارون و بــاد
خــــشــتــن و خـــاك
خـــاكـــن و خـــشــت
بـــعضــي امـــا نـور چـــــشــمِ ســر نــــوشـتــن
گـل بــــاغ , ســــبـزه يِ كِــشــتـن ...


